Tuesday, September 25, 2012
Monday, September 24, 2012
فرشته آرزو
جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکند
به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگي آرزو کرد
دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از اين سه آرزو
سه آرزوي ديگر آرزو کرد
آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي
بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو
سه آرزوي ديگر خواست
که تعداد آرزوهايش رسيد به 100 يا 200 يا...
به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد
براي خواستن يه آرزوي ديگر
تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به...
یک ميليارد و هفت ميليون وصدهزار وسی دوآرزو
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين
و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن
جست و خيز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر
بيشتر و بيشتر
در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند
عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند
لستر وسط آرزوهايش نشست
آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پير شد
و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود
و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهايش را شمردند
حتي يکي از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق ميزدند
بفرمائيد چند تا برداريد
به ياد لستر هم باشيد
که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد!!!
شل سيلور استاين
Sunday, September 16, 2012
خوشبختي
اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد ؛
چرت بزيد.....
اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛
به پيك نيك برويد....
اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد ؛
به تعطيلات برويد....
اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ؛
ازدواج كنيد....
اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ؛
ثروت به ارث ببريد....
اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد؛
ياد بگيريد، كاري را كه انجام مي دهيد ، دوست داشته باشيد
همیشه...
هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني وچيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.- آنانکه تجربههاي گذشته را به خاطر نميآورند محکوم به تکرار اشتباهند.- وقتي به چيزي ميرسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشتهاي.- آدمهاي بزرگ شرايط را خلق ميکنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت ميکنند.- آدمهاي موفق به انديشههايشان عمل ميکنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن ميانديشند.- گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.- هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت ميدهد به راحتي دل بکني.- به کساني که خوبي ديگران را بيارزش يا از روي توقع ميدانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.-هرگاه با آدمهاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.- وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.- به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچهاي مي رسي که زندگيت را روشن ميکند.- هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز ميشوند، نبيني.- تملق کار ابلهان است.- کسي که براي آباداني ميکوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.- آنکه براي رسيدن به تو از همه کس ميگذرد عاقبت روزي تو را تنها خواهد گذاشت.- نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بيخردي است.-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.- دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش ميکني .کم کم ياد خواهي گرفت تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست و زنجير کردن يک روح را!!اينکه عشق تکيه کردن نيست و رفاقت، اطمينان خاطر، و ياد ميگيري که بوسهها قرارداد نيستند و هديهها، معني عهد و پيمان نميدهند.کم کم ياد ميگيري که حتي نور خورشيد هم ميسوزاند اگر زياد آفتاب بگيري!بايد باغِ خودت را پرورش دهي به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد.ياد ميگيري که ميتواني تحمل کنيکه محکم باشي پاي هر خداحافظي ياد ميگيري که خيلي ميارزي.
خورخه لوييس بورخس
Saturday, September 8, 2012
در آن جهان خوب ... ......ريشه در خاك
آيا اجازه دارم،
...از پاي اين حصار
در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم
وز لاي اين مشبك خونين خارخار،
- اين سيم خاردار-
يك جرعه آب چشمه بنوشم؟
« بيرون، جلوي در»
چندان كه مختصر رمقي آورم بهدست،
در پاي اين درخت، بياسايم،
آيا اجازه دارم؟!
يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم،
وين بغض قرنها« نتواني» را
چون دشنه در گلوي صبورم فرو برم؟
در سايه زار پهنه اين خيمه كبود،
خوش بود اگر درخت، زمين، آب، آفتاب،
مال كسي نبود!
يا خوبتر بگويم؟
مال تمام مردم دنيا بود!
دنياي آشنايان، دنياي دوستان،
يك خانه بزرگ جهان و،
جهانيان،
يك خانواده،
بسته به هم تار و پود جان!
با هم، براي هم.
با دستهاي كارگشا، پا به پاي هم.
در آن جهان خوب،
در دشتهاي سرسبز،
پرچين آن افق!
در باغهاي پرگل
ديوار آن نسيم،
با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،
در هر ترانه گرمي ناز و نواي مهر،
لبخند باغكاران تابنده چون چراغ،
گلبانگ كشتورزان،
پوينده تا سپر؛
ما كار ميكنيم.
با سينههاي پر شده از شوق زيستن.
با چهرههاي شاداب چون باغ نسترن،
با ديدگان سرشار، از دوست داشتن!
ما عشق ميفشانيم،
چون دانه در زمين.
ما شعر ميسراييم،
چون غنچه بر درخت!
همتاي ديگرانيم،
سرشار از سرود،
از بند رستگانيم
آزاد، نيك بخت...
.............
فریدون مشیری
اندوه رنگ ...سراب
می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
...آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار
می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم
هوشنگ ابتهاج
- گاهي بايد بزرگي گناه کسي را به کوچکي دلش بخشيد. اما نبايد بزرگي دل کسي را به خاطر يک اشتباه کوچک فراموش کرد.
زندگی همچون یك خانه شلوغ
زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
...مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...
از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...
دکتر شریعتی
Friday, September 7, 2012
Monday, September 3, 2012
کوتاه ولی عمیق
پرواز هم ديگر
روياي آن پرنده نبود
دانه دانه پرهايش را چيد
تا بر اين بالش
خواب ديگري ببيند
گروس عبدلملکيان
Sunday, September 2, 2012
داستانهایی ساده برای ما/ صداقت
يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تيله هامو بهت ميدم؛ تو همه شيريني هاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد
پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود تمام شيري...ني هاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابيد و خوابش برد. ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه چون به اين فکر مي کرد که همونطوري که خودش بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيريني هاشو قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده
Subscribe to:
Posts (Atom)










