گفتی مرا به خنده:
«خوش باد روزگارت»
کس بیتو خوش نباشد
رو قصهی دگر کن
مولانا
و تو مي ماني و يک مشت شعر و
پنجره اي که رفتنت را بغض مي کند
شاملو
چوپان
بره گم شده اش را
در يخچال فريزر پيدا مي کند
مي زند زير گريه
شهري ها
او را به همديگر نشان مي دهند و
مي خندند .
رسول يونان