Sunday, August 31, 2014

ای ترس تنهایی من



هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه
هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه
جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره
اونجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره
من ماه میبینم هنوز
این کور سوی روشن و
اینقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی من و
شاید شبی دیدی من و
هر جا چراغی روشنه

روزبه بمانی

Saturday, August 23, 2014

زاد و مرگ


زاد ِ ما به جبر اگر بود 
مرگ ِ ما به اختیار است ...

سیمین بهبهانی

به ياد داشته باش



من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
من قابل ستايشم و تو هم.
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى ،
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ، و
يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.



گاندی

Monday, August 18, 2014

سیمین بهبهانی بانوی شعر ایران درگذشت!


سیمین بهبهانی بانوی شعر ایران درگذشت!
روحش شاد و یادش جاویدان

چه رفت بر زبان مرا؟   
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،   
دوگانگی چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر   
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،    
دگر چرا ریا کنم؟

سیمین بهبهانی

Wednesday, August 13, 2014

Tuesday, August 5, 2014

چمدان


عشق


همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.

شاملو

و این منم


و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

فروغ فرخزاد