هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه
هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه
جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره
اونجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره
من ماه میبینم هنوز
این کور سوی روشن و
اینقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی من و
شاید شبی دیدی من و
هر جا چراغی روشنه
روزبه بمانی
زاد ِ ما به جبر اگر بود
مرگ ِ ما به اختیار است ...
سیمین بهبهانی
من نبايد چيزى باشم که تو ميخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تويى که تو از من ميسازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسانها کيفيت زندگى را تعيين ميکند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى.
و تو هم ميتوانى انتخاب کنى که من را ميخواهى يا نه.
ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى.
ميتوانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
ميتوانى از من متنفر باشى بىهيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسانهاست، پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نميتوانى برايم به قضاوت بنشينى و حکميصادر کني و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا ميکنند و ميستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز ميستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بستهاند و همچنان ميستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
من قابل ستايشم و تو هم.
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
به خاطر بياورى که آنهايى که هر روز ميبينى و مراوده ميکنى ،
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى ، و
يادت باشد که اينها رموز بهتر زيستن هستند.
گاندی
سیمین بهبهانی بانوی شعر ایران درگذشت!
روحش شاد و یادش جاویدان
چه رفت بر زبان مرا؟
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،
دوگانگی چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،
دگر چرا ریا کنم؟
سیمین بهبهانی
تو را
در پیرهنم می جویم
در خونم
شمس لنگرودی
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.
شاملو
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
فروغ فرخزاد