روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هرلب ترانه ای ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم!
احمد شاملو
می خواهم
گوش باد را بگیرم
که این همه دور موهایت نپیچد!
و با زندگی ام بازی نکند..!
تو هم کاری بکن!
مثلأ دکمه پیراهنت را ببند،
مثلأ دامنت را جمع کن..
و فکر کن پیاده رو خیس است!
غلامرضا بروسان
مى خواهم ببوسمت
اگر اين شعرهاى شعله ورم دهانى بگذارند
مى خواهم دستت را بگيرم
اگر دست دهد اين دست اين قلم
دستى بگذارد
اينان به نوشتن از تو چنان معتادند
كه مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خيالات پيروزي .
شمس لنگرودى
برخاستهام از خواب
و هنوز در پلکام تویی
و نمیدانم کجایی.
شمس لنگرودی
چه غریب ماندی ای دل!
نه غمی.. نه غمگساری
نه به انتظار یاری،
نه زِ یار انتظاری...
هوشنگ ابتهاج
قلب...
مهمانخانه نيست که آدم ها بيايند
دو سه ساعت يا دو سه روز توي آن بمانندو بعد بروند...
قلب...
لانه ي گنجشک نيست که در بهار ساخته بشود
و در پاييز باد آن را با خودش ببرد
قلب...
راستش نمي دانم چيست ..!
اما اين را مي دانم که فقط جاي آدمهاي خيلي خوب است..!
نادر ابراهيمي
با چشم هایت
می شد به عمق هزاران پایی رفت
چایی نوشید
به ماهی ها فکر کرد
و بعد
از پشت صندلی بلند شد
محمد صابر شریفی
تو بخند..
تا سراسيمه شود
بوی بهار!
سیدعلی میرافضلی
چه قــدر تنهاست
شاعـری که عاشقانه هاش
دست به دست می روند
به دست تــو اما
نمی رسند.
رضا کاظمی
از مجموعه ی "بی خود می کند بهار بی تو بیاید"
نشر آوای کلار
درها و پنجرهها را بستهام ولی
هنوز سردم است.
یا تو رفتهای، یا...
نه، گزینهی دیگری نیست
حتما تو رفتهای!
رضا کاظمی
مادر ! ببین که خستهام ! تنها وُ دل شکستهام
مثلِ زمانِ بچّهگی ، کنارِ تو نشستهاَم
مادر ! نگاهی کن به من ! ساکت نمون ! حرفی بزن
از بیوفاییهام بگو ! از تلخیِ تنها شدن
مادر ! فشارِ زندگی ! منو کشید به بَردهگی
دنبالِ رؤیاهای پوچ ، راهی شدم به سادهگی
مادرِ گُل ! بانوی عشق ! خاتونِ موسپیدِ من
هنوز تو فصل بیکسی ، تنها تویی امیدِ من
دستای مهربونتو ، تو وقتِ گریه کم دارم
بدون که بیسایهی تو ، تو زندگی بد میارم
مادر ! برام قصّه بگو ! بگو پل ترانه کو؟
قصّههای قدیمی رُ ، بگو دوباره مو به مو
از من بگو که بیصدام ! نگو که از یادت جدام
بگو میشینی هر غروب ، منتظرِ صدای پام
نگو کسی به در نزد ! من اومدم که تا ابد
عصای دستِ تو بشم ! تو لحظههای خوب و بد
مادرِ گُل ! بانوی عشق ! خاتونِ موسپیدِ من
هنوز تو فصل بیکسی ، تنها تویی امیدِ من
دستای مهربونتو ، تو وقتِ گریه کم دارم
بدون که بیسایهی تو ، تو زندگی بد میارم
یغماگلرویی
از مجموعه ترانهی «رقص در سلول انفرادی»
ای شبیهِ مکثِ زیبا
در حریم علف های قربت!
در چه سمت تماشا
هیچِ خوشرنگ
سایه خواهد زد؟
کِی انسان
مثل آواز ایثار
در کلام فضا کشف خواهد شد؟
ای شروع لطیف!
جای الفاظ مجذوب ، خالی!
سهراب سپهرى
برگرفته از دفتر ما هيچ ما نگاه،
شعر اينجا هميشه تيه
پشت پلکهات خانه کردهام.
حالا هرچه میخواهی
چشمهایت را ببند!
رضا کاظمی
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
مانند تو آدمی در آباد و خراب
باشد که در آیینه توان دید و در آب
سعدی
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالیست ، مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
قیصر امین پور
ای زنی که صبحانه خورشید در
پیراهن توست
پیروزی عشق نصیب تو باد !
احمد شاملو
آیدا – درخت، خنجر و خاطره
متعهد بمان به این لعنت
به شنا کردنِ خلافِ جهت
متعهد بمان! برادرِ من
متعهد به کاکتوس بودن
یغماگلرویی
مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله!
دوروتی: اگه مغز نداری پس چه جوری حرف میزنی؟
مترسک: نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز یه عالمه حرف میزنن!
جادوگر شهر اُز - ویکتور فلمینگ
پیری به نظـرم چیزی نیست جز بی آینـدگی ،
و اگر انسـان دچار پیری زودرس می شـود ،
برای این اسـت که فردایی نمـی بیند !
محمـود دولـت آبـادی
من فکر می کنم
جاذبه ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سیب نبوده
از دست هات بوده
از خنده هات
موهات
و نگاه برهنه ات
که بر تنم می ریخت.
عباس معروفی
ای بهار
سرمنشا بیپایانت کجاست
تا نوشان نوشان بیایم
و در منزلت آرام گیرم
پلهایت کجاست
تا از تلاطم این برف بگذرم.
شمس لنگرودی
نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم
افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم
کنار شنزار ، آفتابی سایه وار ، ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم
آذرخشی فرود آمد ، و ما را در ستایش فرو دید
لرزان ، گریستیم
خندان ، گریستیم
رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان ستودیم ، در خور آسمانها شدیم
سایه را به دره رها کردیم
لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست ، و ما "ما" شدیم
تنهایی ما در دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم ، و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه به هم تر ، تنها تر
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی، و خدا شدی...
سهراب سپهری
هشت كتاب، دفتر: آوار آفتاب، شعر: نيايش
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
پرویــن اعتصامـــی
بی تو هم می شود
زندگی کرد
قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...
فقط بی تو نمی شود به خواب رفت !
رضا کاظمی
سعی کن با همه چیز کنار بیایی!
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است...!
رسول یونان