Sunday, December 29, 2013
Saturday, December 28, 2013
با تو بودن
با تو بودن ، همیشه پُر معناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب ، یک دریاست
بی تو ، دَردم ، به وسعتِ صحراست
با تو بودن همیشه پُر معناست
با تو آسان هزار کار خطیر
با تو ممکن جهادِ با تقدیر
بی تو . با غم ، برهنه همچو کویر
با تو یک غُنچه ، دشتی از گلهاست
با تو بودن همیشه پُر معناست
ای تو ، تعریف ناپذیرترین
بی تو ، من ، کوچک و حقیرترین
نادر ابراهیمی
یک عاشقانه آرام
Wednesday, December 25, 2013
Monday, December 23, 2013
Friday, December 20, 2013
Tuesday, December 17, 2013
Sunday, December 15, 2013
سلامـــــي دوبـــاره
به آفتــــاب سلامـــــي دوبـــاره خواهــم داد
به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهاي باغ
که با من از فصلهاي خشک گذر ميکردند
به دسته هاي کلاغان
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه ميآورند
و به زمين ، که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبـــز مي انباشــت
سلامـــــــــي ، دوبــــاره خواهم داد
ميآيم ، ميآيم ، ميآيم
با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خـاک
با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکـــــــــــي
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديـــوار
و آستانه پر از عشق ميشود
و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند
و دختري که هنوز آنجــــــــا ،
در آستانهء پر عشق ايستاده
سلامـــــــــي دوبـــــــــاره خواهم داد
فروغ فرخزاد
Friday, December 13, 2013
Thursday, December 5, 2013
Tuesday, December 3, 2013
Friday, November 29, 2013
Wednesday, November 27, 2013
Monday, November 25, 2013
Saturday, November 23, 2013
هوای حرف تو
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
"اتاق خلوت پاکی است برای فکر،
چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:
"هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین....
سهراب سپهری
برگرفته از شعر "مسافر"
Thursday, November 21, 2013
Wednesday, November 20, 2013
Saturday, November 16, 2013
Monday, October 28, 2013
زندگی
زندگی بیمارستانی ست که هر بیمارِ آن در آرزویِ
عوض کردن تختش به سر می برد.
یکی می خواهد روبرویِ بخاری باشد و رنج بکشد، و دیگری می پندارد که سلامتی اش را کنار پنجره بازخواهد یافت.
من گمان می کنم که همیشه، همان جایی که نیستم حس بهتری خواهم داشت، و این سوال جابه جایی همواره ذهن مرا مشغول کرده است.
شارل بودلر
Sunday, September 15, 2013
Subscribe to:
Posts (Atom)


















.jpg)





























