Saturday, November 23, 2013

هوای حرف تو


هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود 
و باد می آمد 
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

"اتاق خلوت پاکی است برای فکر،
چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم."

کنار پنجره رفت 
و روی صندلی نرم پارچه ای نشست:

"هنوز در سفرم
خیال می کنم 
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را 
به گوش روزنه های فصول می خوانم 
و پیش می رانم

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار 
درنگ خواهد کرد 
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین....


سهراب سپهری
برگرفته از شعر "مسافر"

No comments:

Post a Comment