VA59
Tuesday, February 22, 2011
داستانک/چشم به راه
يادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد
.درب اتاق عمل باز شد.
پرستار بود
مژده بدهيد : يک پسر کاکل زري
حالا هم در بيمارستان بود. در باز شد. پسرم اومده؟
نه ، داداش نيست ، پرستاره
Sunday, February 13, 2011
داستانک/پيرمرد و صندوق صدقات
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد: صدقه عمر
را زياد ميکند، منصرف شد!!!؟
Newer Posts
Older Posts
Home
Subscribe to:
Posts (Atom)