Tuesday, February 22, 2011

داستانک/چشم به راه


يادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد
.درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود
مژده بدهيد : يک پسر کاکل زري
حالا هم در بيمارستان بود. در باز شد. پسرم اومده؟
نه ، داداش نيست ، پرستاره


Sunday, February 13, 2011

داستانک/پيرمرد و صندوق صدقات


پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.دست برد و از جيب کوچک جليقه‌اش سکه‌اي بيرون آورد.در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد: صدقه عمر
 را زياد مي‌کند، منصرف شد!!!؟