Sunday, November 11, 2012

زندگی







زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
سهراب سپهری

Thursday, November 8, 2012

بوي پرتقال و بهشت






مي‌داني از وقتي دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوي پرتقال و بهشت مي‌دهد ؟
هرچه مي‌کنم
چهار خط براي تو بنويسم
مي‌بينم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه مي‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام مي‌خمد
نه اين‌که فکر کني خسته‌ام
نه اين‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه
تا آخرش همين است
نگاهت
به لرزه‌ام مي‌اندازد

عباس معروفي

Sunday, October 28, 2012

به مناسبت گرامیداشت روز کوروش بزرگ





در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودند جز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و داد بود
...وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
گنه بود آزار کس پيششان
همه بنده ناب يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک
پدر در پدر آريايي نژاد
ز پشت فريدون نيکو نهاد
بزرگي به مردي و فرهنگ بود
گدايي در اين بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما
که انداخت آتش در اين بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کرديم کين گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين سان زکار
نبود اين چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟
به يزدان که اين کشور آباد بود
همه جاي مردان آزاد بود
در اين کشور آزادگي ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمايه بود آنکه بودي دبير
گرامي بد آنکس که بودي دلير
نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايي در اين خانه داشت
از آنروز دشمن بما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت
از آنروز اين خانه ويرانه شد
که نان آورش مرد بيگانه شد
چو ناکس به ده کدخدايي کند
کشاورز بايد گدايي کند
به يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگي کردن و زيستن
اگر مايه زندگي بندگي است
دو صد بار مردن به از زندگي است
بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم

فردوســــــــــــي

Saturday, October 27, 2012

من همیشه خوشحالم!




من همیشه خوشحالم، می دانید چرا ؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

شکسپیر 

Saturday, October 20, 2012

ای دریغ



  • اي دريغ از پاي بي پاپوش من!
    درد بسيار و لب خاموش من!
    شب سياه و سرد و، ناپيدا سحر
    راه پيچاپيچ و، تنها رهگذر
    شاملو

همیشه





هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!
 راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود


واهه آرمن

Sunday, October 14, 2012

قشنگ باش






گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد زمان حالت را بگذران 
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن 
وهیچگاه به باورهایت شک نکن 
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی
مهم این نیست که قشنگ باشی 
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر


Saturday, October 13, 2012

مادر





اي مادر 
هوا
همان چيزيست که به دور سرت مي چرخد
و هنگامي که مي خندي
صاف تر مي شود


حسين پناهي

نفست





نفست باران است
دل من تشنه باريدن ابر
دل بي چتر مرا مهمان کن

Monday, October 1, 2012

زندگی زیباست




زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!
زندگی آب روانی است روان می‌گذرد
آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

به مناسبت آغاز پاییز






خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
...
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگرزان است
دهقان به تعجب سرانگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

Tuesday, September 25, 2012

کوتاه ولی عمیق





بگذار عشق خاصيت تو باشد 
نه رابطه خاص تو با کسی
نلسون ماندلا 

Monday, September 24, 2012

فرشته آرزو





جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکند
به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگي آرزو کرد
دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از اين سه آرزو
سه آرزوي ديگر آرزو کرد
آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي
بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو
سه آرزوي ديگر خواست
که تعداد آرزوهايش رسيد به 100 يا 200 يا...
به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد
براي خواستن يه آرزوي ديگر
تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به...
یک ميليارد و هفت ميليون وصدهزار وسی دوآرزو
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين
و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن
جست و خيز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر
بيشتر و بيشتر
در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند
عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند
لستر وسط آرزوهايش نشست
آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پير شد
و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود
و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهايش را شمردند
حتي يکي از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق ميزدند
بفرمائيد چند تا برداريد
به ياد لستر هم باشيد
که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد!!!

شل سيلور استاين

Sunday, September 16, 2012

خوشبختي





اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد ؛
چرت بزيد.....
اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛
به پيك نيك برويد....
اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد ؛
به تعطيلات برويد....
اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ؛ 
ازدواج كنيد....
اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ؛ 
ثروت به ارث ببريد....
اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد؛
ياد بگيريد، كاري را كه انجام مي دهيد ، دوست داشته باشيد

همیشه...




هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني وچيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.- آنانکه تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.- وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي.- آدم‌هاي بزرگ شرايط را خلق مي‌کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي‌کنند.- آدم‌هاي موفق به انديشه‌هايشان عمل مي‌کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي‌انديشند.- گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.- هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني.- به کساني که خوبي ديگران را بي‌ارزش يا از روي توقع مي‌دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.-هرگاه با آدم‌هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.- وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.- به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.-هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه‌اي مي رسي که زندگيت را روشن مي‌کند.- هرگاه نتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.-عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري.- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز مي‌شوند، نبيني.- تملق کار ابلهان است.- کسي که براي آباداني مي‌کوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.- آنکه براي رسيدن به تو از همه کس مي‌گذرد عاقبت روزي تو را تنها خواهد گذاشت.- نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بي‌خردي است.-هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو.- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.- دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش مي‌کني .کم کم ياد خواهي گرفت تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست و زنجير کردن يک روح را!!اينکه عشق تکيه کردن نيست و رفاقت، اطمينان خاطر، و ياد مي‌گيري که بوسه‌ها قرارداد نيستند و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند.کم کم ياد ميگيري که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند اگر زياد آفتاب بگيري!بايد باغِ خودت را پرورش دهي به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد.ياد ميگيري که ميتواني تحمل کنيکه محکم باشي پاي هر خداحافظي ياد مي‌گيري که خيلي مي‌ارزي.

خورخه لوييس بورخس

Saturday, September 8, 2012

در آن جهان خوب ... ......ريشه در خاك



آيا اجازه دارم،
...از پاي اين حصار
در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم
وز لاي اين مشبك خونين خارخار،
- اين سيم خاردار-
يك جرعه آب چشمه بنوشم؟
« بيرون، جلوي در»
چندان كه مختصر رمقي آورم به‌دست،
در پاي اين درخت، بياسايم،
آيا اجازه دارم؟!
يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم،
وين بغض قرن‌ها« نتواني» را
چون دشنه در گلوي صبورم فرو برم؟
در سايه زار پهنه اين خيمه كبود،
خوش بود اگر درخت، زمين، آب، آفتاب،
مال كسي نبود!
يا خوبتر بگويم؟
مال تمام مردم دنيا بود!
دنياي آشنايان، دنياي دوستان،
يك خانه بزرگ جهان و،
جهانيان،
يك خانواده،
بسته به هم تار و پود جان!
با هم، براي هم.
با دست‌هاي كارگشا، پا به پاي هم.
در آن جهان خوب،
در دشت‌هاي سرسبز،
پرچين آن افق!
در باغ‌هاي پرگل 
ديوار آن نسيم،
با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،
در هر ترانه گرمي ناز و نواي مهر،
لبخند باغكاران تابنده چون چراغ،
گلبانگ كشت‌ورزان،
پوينده تا سپر؛
ما كار مي‌كنيم.
با سينه‌هاي پر شده از شوق زيستن.
با چهره‌هاي شاداب چون باغ نسترن،
با ديدگان سرشار، از دوست داشتن!
ما عشق مي‌فشانيم،
چون دانه در زمين.
ما شعر مي‌سراييم،
چون غنچه بر درخت!
همتاي ديگرانيم،
سرشار از سرود،
از بند رستگانيم
آزاد، نيك بخت... 

.............
فریدون مشیری

تقصير من نبود




اما
با اين همه
تقصير من نبود
كه با اين همه.....
با اين همه اميد قبولي
...
......در امتحان ساده‌ي تو رد شدم
اصلا نه تو،نه من!
تقصير هيچ‌كس نيست
از خوبي تو....
من!...بد شدم

قيصر امين پور

اندوه رنگ ...سراب



می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو 
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت 
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام 
...آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت 
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست 
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار 
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست 
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب 
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ 
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب 
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار 
می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته 
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه 
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم 
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان 
بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

هوشنگ ابتهاج

    • گاهي بايد بزرگي گناه کسي را به کوچکي دلش بخشيد. اما نبايد بزرگي دل کسي را به خاطر يک اشتباه کوچک فراموش کرد.

زندگی همچون یك خانه شلوغ



زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
...مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...
از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

دکتر شریعتی

Friday, September 7, 2012

عشق





عشق مانند یک نیروی رام نشدنی ست. زمانی که سعی می کنیم آن را کنترل کنیم ما را نابود می کند. زمانی که تلاش می کنیم آن را زندانی کنیم، ما را اسیر می کند. زمانی که تلاش میکنیم آن را بفهمیم سر در گم و گیج رهایمان میکند

پائولو کوئلیو

Monday, September 3, 2012

کوتاه ولی عمیق

پرواز هم ديگر

روياي آن پرنده نبود

دانه دانه پرهايش را چيد

تا بر اين بالش

خواب ديگري ببيند


گروس عبدلملکيان

کوتاه ولی عمیق



جهان سوم جايي است که هر کسي بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب مي‌شود و هر کسي بخواهد خانه‌اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابي 

Sunday, September 2, 2012

داستانهایی ساده برای ما/ صداقت




يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تيله هامو بهت ميدم؛ تو همه شيريني هاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد 
پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود تمام شيري...ني هاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابيد و خوابش برد. ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه چون به اين فکر مي کرد که همونطوري که خودش بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيريني هاشو قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده

پائولو کوئيلو

Saturday, August 11, 2012

داستانهایی ساده برای ما/مناره کج




ميگويند حدود 700 سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. 
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند. 
پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! 
کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! 
و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! 
مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بيهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! 
معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... 
اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم ! 

Sunday, July 15, 2012

سخن






 اگر طالب زندگي سالم و بالندگي‌مي باشيم بايد
 به حقيقت
 عشق بورزيم

 اسکات پک

خدا همين جاست




خدا همين جاست ؛ نيازي به سفر نيست !
خدا همان گنجشکي است که صبح براي تو مي خواند ...
خدا در دستان مردي است که نابينايي را از خيابان رد مي کند ،
خدا در اتومبيل پسري است که مادر پيرش را هر هفته براي درمان به بيمارستان مي برد !
خدا در جمله ي " عجب شانسي آوردم " است ....

خدا خيلي وقت است که اسباب کشي کرده و آمده نزديک من و تو 

Sunday, June 24, 2012

!

در سرزميني که سايه آدم هاي کوچک، بزرگ شد ؛ در آن سرزمين آفتاب در حال غروب است

داستانهایی ساده برای ما/گربه







در معبدي گربه اي وجود داشت که هنگام مراقبه راهبان مزاحم  تمرکز آنان مي شد . بنابراين استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه مي رسد يک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختي ببندد . اين روال سال ها ادامه پيدا کرد و يکي از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه اي خريدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جاي آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ ديگري رساله اي نوشت در باره ي اهميت بستن گربه" !  


  

Monday, May 21, 2012

داستانهایی ساده برای ما/جراح


روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد...
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت :
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم!
در حقیقت من آن را زنده می کنم!
حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!

Tuesday, April 24, 2012

...



بسان رود که در نشيب دره سر به سنگ مي کوبد رونده باش 
 اميد هيچ معجزه اي از يک مرده نيست 
 پس زنده باش . .

Friday, April 20, 2012

ما ایرانیان


وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود.چه باید کرد؟
انوشیروان گفت : از من نپرسید که چه باید کردخودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی با او رفتار کنیدکسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجله عراق دیدن کرده اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است.این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند.از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانه روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشددیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ایرانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان باشد

Monday, April 9, 2012

زندگی ابدی


فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند
آلبرت انیشتن

Monday, March 26, 2012

پس از مرگ


تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند...

(صادق هدایت-بوف کور)

Tuesday, February 28, 2012

نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی


وقتی آنجلينا جولی درباره کار بعدی‌ات پرسيد و ساده و راحت درخواست کرد که در فيلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصيت زن فيلمت فرانسوی زبان است، گفت تا آن تاريخ می‌تواند زبان فرانسه ياد بگيرد، من غرق در غرور شدم!؟

Wednesday, February 8, 2012

من و تو

من نباید چیزی باشم که تو می خواهی
من را خودم از خودم ساخته ام !
منی که من ، از خود ساخته ام آمالِ من است
تویی که تو از من ، می سازی آرزوهایت و یا کمبود هایت هستند... و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی ... !

 گاندی

Wednesday, February 1, 2012

برف




برف آمده
تا پاک کند خانه دل‌ را
برف آمده
...
چشم و دل‌ مان سير ببيند
برف آمده
تا ميوه اميد بچينيم
برف آمده تا اوج بگيريم
برف آمده بّر خيز
برف آمده بّر خيز  ...

Tuesday, January 17, 2012

قاصدک



قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

 مهدی اخوان ثالث  

Wednesday, January 4, 2012

امروز، امروز است


 امروز صبح اگر از خواب بيدار شدي و ديدي ستاره‌ها در آسمان... نمي تابندناراحت نشوحتما دارن با تو قايم باشک بازي ميکنن
پس با آنها بازي کن امروز هرچقدر بخندي و هرچقدر عاشق باشي از محبت دنيا کم نميشه پس بخند و عاشق باش امروز هرچقدر دلها را شاد کني کسي به تو خورده نميگيردپس شادي بخش باش امروز هرچقدر نفس بکشي جهان با مشکل کمبود اکسيژن رو به رو نمي شه پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هرچقدر آرزو کني چشمه آرزوهات خشک نمي شه پس آرزو کن امروز هرچقدر خدا را صدا کني خدا خسته نمي شه پس صدايش کن او منتظر توست او منتظر آرزوهايت خنده هايت گريه هايت ستاره شمردن‌هايت و عاشق بودن‌هايت است امروزت را درياب امروز جاودانه است وامروز زيباترين روز دنياست!چون امروز روزي است که آينده ات را آنطور خواهي ساخت که تا امروز فقط تصورش ميکردي...آري، زندگي را آنگونه که دوست داري تصور کن تا آنگونه شود

امروز، امروز است


 امروز صبح اگر از خواب بيدار شدي و ديدي ستاره‌ها در آسمان... نمي تابندناراحت نشوحتما دارن با تو قايم باشک بازي ميکنن
پس با آنها بازي کن امروز هرچقدر بخندي و هرچقدر عاشق باشي از محبت دنيا کم نميشه پس بخند و عاشق باش امروز هرچقدر دلها را شاد کني کسي به تو خورده نميگيردپس شادي بخش باش امروز هرچقدر نفس بکشي جهان با مشکل کمبود اکسيژن رو به رو نمي شه پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هرچقدر آرزو کني چشمه آرزوهات خشک نمي شه پس آرزو کن امروز هرچقدر خدا را صدا کني خدا خسته نمي شه پس صدايش کن او منتظر توست او منتظر آرزوهايت خنده هايت گريه هايت ستاره شمردن‌هايت و عاشق بودن‌هايت است امروزت را درياب امروز جاودانه است وامروز زيباترين روز دنياست!چون امروز روزي است که آينده ات را آنطور خواهي ساخت که تا امروز فقط تصورش ميکردي...آري، زندگي را آنگونه که دوست داري تصور کن تا آنگونه شود