Tuesday, February 25, 2014

بوی تو


بوی تو
بوی دست های خداست
که گل هایش را کاشته به خانه خود می رود
...
تو که با منی
صبحانه من لیوانی کهکشان شیری است 
و تکه های تازه رعد و برق در بشقابم برق می زند...

شمس لنگرودی
رسم کردن دست های تو

بعد از تو


بعد از تو
موهایم
هیچ شانه ای
به خود
ندیده است!

سمانه سوادی

Monday, February 24, 2014

داسـتان بارانی




مرا یک داسـتان بارانی
باخود برده ست
فصل آخر
تلاقی با دریاست

نیـلوفر ثـانی

حـس تکـرار نشـدنی


آدم وقتـی يـه حـس تکـرار نشـدنی رو بـا يکـی تجـربه ميکـنه ،
ديگـه نميتـونه اون حـس رو بـا کـس ديگـه ای تجـربه کنـه ،
بعضـی حـس هـا خـاص و نـاب هسـتند ؛
مثـل بعضـی آدم هـا !

ویســـلاوا شیمبورســـکا

Thursday, February 20, 2014

لنگـه هـای در


لنگـه هـای چـوبی درب حیاطمـان
گرچـه کهنـه انـد و جـیرجـیر مـی کنند 
ولـی خـوش بـه حالشـان کـه لنـگه همنـد .

حــــسیـن پنـــاهی

پند نامه



در روزگـاری کـه دروغ یـک واقعـیت عمومـی اسـت ، 
بـه زبـان آوردن حقیـقت یـک اقـدام انقلابـی اسـت . 

جـــورج اورول

وقتی تونیستی


من مشتاق شمردن بوسه‌های توام



من مشتاق شمردن بوسه‌های توام
و زاری آب در لیوانی
که به لب‌های تو فکر می‌کند.

شمس لنگرودی
بخشی از یک شعر

Sunday, February 16, 2014

ای زلال پاک


پيراهنت در باد


پيراهنت در باد تكان مي خورد...
اين تنها پرچمي است كه دوستش دارم!

گروس عبدالملكيان

Wednesday, February 12, 2014

صادق بودن


نخستین نگاهِ


من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم 

شاملو

پند نامه



بایـد یـک بـار بـه خاطـر همـه چیـز گـریه کـرد . آن قـدر کـه اشـک هـا خشـک شـوند ، بایـد ایـن تـن اندوهگـین را چـلاند و بـعد دفتـر زنـدگی را ورق زد . بـه چیـز دیگـری فکـر کـرد . بایـد پاهـا را حـرکت داد و همـه چیـز را از نـو شـروع کـرد .

آنـــا گاوالــــدا


Saturday, February 8, 2014

تمام عمر


حسرَتیّه


حسرَتیّه
اگر خدا بودم
اگر پیام آور خدا بودم
اگر قالیچه ی سلیمانم بود
اگر نیروی بیکرانم بود
اگر نگینِ سلیمان داشتم
اگر دستی طولانیتر از زمان داشتم
اگر جادوگر قصه های پریان بودم
اگر از زخم ضربه ها درامان بودم
اگر در قلب و دستِ آرشی دیگر 
ایمان بودم ، تیر بودم ، کمان بودم
اگر تو یهودای من نبودی
اگر من ، یهودای تو نبودم
اگر کلاهِ جادو بر سرم بود
اگر عصای ساحری به دستم بود
اگر حلاّج راهبرم بود
اگر آن صبّاح بی پروا بودم
اگر آن قبادیانیِ پا برجا بودم
اگر نیروی معجزه در من بود.
اگر خدای توفان و باد و صاعقه با من بود 
اگر صوتی داوودی داشتم 
اگر این صبر ایوبی را نداشتم
اگر تو در کنار من بودی 
اگر من در رکاب تو بودم
اگر از تو ، از او ، از خویشتن نمی ترسیدم
اگر دلیل رفتن را نشسته نمی پرسیدم
اگر یک قبیله ی کوچکِ محبوب داشتم
اگر دو برادرِ خوب داشتم
اگر بال و پَر داشتم 
اگر کمتر از اینها «اگر» داشتم
اگر تنها پری کوچک یک قصه ی کودکان بودم 
اگر به راستی انسان بودم.......

نادر ابراهیمی/غزل داستانهای سال بد

جز روزگار من


جز روزگار من
همه چیز را سفید کرده برف.

شمس لنگرودی

Monday, February 3, 2014

انسان


با روزنامه های باطله



با روزنامه های باطله
امروز
تمام پنجره ها را
تمیز می کند از شب!
زنی که زیستن را
به لحظه ی دیدارت
موکول کرده بود...

صباکاظمیان

نـه بـا کسـی بحـث کـن ، نـه از کسـی انتـقاد کـن !



نـه بـا کسـی بحـث کـن ، نـه از کسـی انتـقاد کـن !
هـر کـی هـر چـی گفـت بگـو حـق با شماسـت و خـودت را خـلاص کـن .
آدم‌هـا کـه عقیـده‌ات را می‌پرسـند ، نظـرت را نمـی‌خواهنـد ، مـی‌خواهنـد بـا عقیـده‌ی خـودشان موافقـت کنـی . بحـث کـردن با آدم‌ها بی‌فایـده اسـت .

زویـــــا پیـــــرزاد