Tuesday, November 25, 2014
Wednesday, October 29, 2014
Friday, October 3, 2014
Wednesday, September 17, 2014
Sunday, August 31, 2014
ای ترس تنهایی من
هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه
هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه
جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره
اونجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره
من ماه میبینم هنوز
این کور سوی روشن و
اینقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی من و
شاید شبی دیدی من و
هر جا چراغی روشنه
روزبه بمانی
Saturday, August 23, 2014
به ياد داشته باش
من نبايد چيزى باشم که تو ميخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تويى که تو از من ميسازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسانها کيفيت زندگى را تعيين ميکند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى.
و تو هم ميتوانى انتخاب کنى که من را ميخواهى يا نه.
ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى.
ميتوانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
ميتوانى از من متنفر باشى بىهيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسانهاست، پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نميتوانى برايم به قضاوت بنشينى و حکميصادر کني و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا ميکنند و ميستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز ميستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بستهاند و همچنان ميستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
من قابل ستايشم و تو هم.
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
به خاطر بياورى که آنهايى که هر روز ميبينى و مراوده ميکنى ،
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى ، و
يادت باشد که اينها رموز بهتر زيستن هستند.
گاندی
Monday, August 18, 2014
Wednesday, August 13, 2014
Tuesday, August 5, 2014
Monday, June 30, 2014
Wednesday, June 18, 2014
Sunday, June 8, 2014
Monday, June 2, 2014
Sunday, June 1, 2014
Friday, May 30, 2014
Tuesday, May 27, 2014
Monday, May 26, 2014
Tuesday, May 20, 2014
Monday, May 19, 2014
دیدار
«وعدهی دیدار»
دکمههای پیراهنم
خواب انگشتان تو را میبینند
و کفشهایم میسوزند
در آرزوی پابه پایی با کفشهای تو!
شالِ من
نمیتواند خاطرهی شانههایت را از خاطر ببرد،
شلوارم چون سگی دنبال میکند مرا در خانه
و میخواهد دوباره
او را به قدم زدن در کنار تو ببرم...
پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم
به من وعدهی دیداری بدهی؟
یغما گلرویی
Sunday, May 18, 2014
Tuesday, May 13, 2014
«رانندهی تاکسی»
یه عکسِ «قیصر» رو داشبوردِ ماشینش،
هنوز پُرِ حرفن چشمای غمگینش...
«سلطانِ غم مادر» رو ساعدش خورده
شاید با شاهمقصود زخماشو میشمرده
تو ضبط پیکانش «جبلی» میخونه
میخونه که «پاییز برام یه زندونه»
از «پامنار» تا «ری»،از «شوش» تا «تجریش»
این شهرو میشناخته تاکسیِ نارنجیش...
رانندهی تاکسی راهشو کم کرده
نمیدونه باید بره، یا برگرده
نمیدونه خونهش کدوم خیابون بود
وقتی که خوابش برد کجای تهرون بود
پشتِ چراغ قرمز، کِز کرده، خشکیده
انگار تو یه لحظه زندگیشو دیده
دستش رو زانوشه، سرش رو فرمونه
سمتِ کجا میرفت؟ هیچکس نمیدونه
دیگه حواسش نیست به بوق ماشینها
یه جایی اون دورا قایم شده دنیا
روی سرش برفه، تنش بدونِ نبض
یه تاکسیِ خاموش پشتِ چراغِ سبز
رانندهی تاکسی راهشو کم کرده
نمیدونه باید بره، یا برگرده
نمیدونه خونهش کدوم خیابون بود
وقتی که خوابش برد کجای تهرون بود...
یغما گلرویی
Saturday, May 10, 2014
Monday, May 5, 2014
Saturday, May 3, 2014
Sunday, April 27, 2014
روزی ما دوباره
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هرلب ترانه ای ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم!
احمد شاملو
Subscribe to:
Posts (Atom)




























.jpg)











.jpg)






