Tuesday, May 13, 2014

«راننده‌ی تاکسی»



یه عکسِ «قیصر» رو داشبوردِ ماشینش،
هنوز پُرِ حرفن چشمای غمگینش...
«سلطانِ غم مادر» رو ساعدش خورده
شاید با شاه‌مقصود زخماشو می‌شمرده
تو ضبط پیکانش «جبلی» می‌خونه
می‌خونه که «پاییز برام یه زندونه»
از «پامنار» تا «ری»،از «شوش» تا «تجریش»
این شهرو می‌شناخته تاکسیِ نارنجیش...
راننده‌ی تاکسی راهشو کم کرده
نمی‌دونه باید بره، یا برگرده
نمی‌دونه خونه‌ش کدوم خیابون بود
وقتی که خوابش برد کجای تهرون بود
پشتِ چراغ قرمز، کِز کرده، خشکیده
انگار تو یه لحظه زندگیشو دیده
دستش رو زانوشه، سرش رو فرمونه
سمتِ کجا می‌رفت؟ هیچ‌کس نمی‌دونه
دیگه حواسش نیست به بوق ماشین‌ها
یه جایی اون دورا قایم شده دنیا
روی سرش برفه، تنش بدونِ نبض
یه تاکسیِ خاموش پشتِ چراغِ سبز
راننده‌ی تاکسی راهشو کم کرده
نمی‌دونه باید بره، یا برگرده
نمی‌دونه خونه‌ش کدوم خیابون بود
وقتی که خوابش برد کجای تهرون بود... 

یغما گلرویی

No comments:

Post a Comment