حسرَتیّه
اگر خدا بودم
اگر پیام آور خدا بودم
اگر قالیچه ی سلیمانم بود
اگر نیروی بیکرانم بود
اگر نگینِ سلیمان داشتم
اگر دستی طولانیتر از زمان داشتم
اگر جادوگر قصه های پریان بودم
اگر از زخم ضربه ها درامان بودم
اگر در قلب و دستِ آرشی دیگر
ایمان بودم ، تیر بودم ، کمان بودم
اگر تو یهودای من نبودی
اگر من ، یهودای تو نبودم
اگر کلاهِ جادو بر سرم بود
اگر عصای ساحری به دستم بود
اگر حلاّج راهبرم بود
اگر آن صبّاح بی پروا بودم
اگر آن قبادیانیِ پا برجا بودم
اگر نیروی معجزه در من بود.
اگر خدای توفان و باد و صاعقه با من بود
اگر صوتی داوودی داشتم
اگر این صبر ایوبی را نداشتم
اگر تو در کنار من بودی
اگر من در رکاب تو بودم
اگر از تو ، از او ، از خویشتن نمی ترسیدم
اگر دلیل رفتن را نشسته نمی پرسیدم
اگر یک قبیله ی کوچکِ محبوب داشتم
اگر دو برادرِ خوب داشتم
اگر بال و پَر داشتم
اگر کمتر از اینها «اگر» داشتم
اگر تنها پری کوچک یک قصه ی کودکان بودم
اگر به راستی انسان بودم.......
نادر ابراهیمی/غزل داستانهای سال بد

No comments:
Post a Comment