VA59
Tuesday, February 22, 2011
داستانک/چشم به راه
يادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد
.درب اتاق عمل باز شد.
پرستار بود
مژده بدهيد : يک پسر کاکل زري
حالا هم در بيمارستان بود. در باز شد. پسرم اومده؟
نه ، داداش نيست ، پرستاره
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment