به آفتــــاب سلامـــــي دوبـــاره خواهــم داد
به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهاي باغ
که با من از فصلهاي خشک گذر ميکردند
به دسته هاي کلاغان
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه ميآورند
و به زمين ، که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبـــز مي انباشــت
سلامـــــــــي ، دوبــــاره خواهم داد
ميآيم ، ميآيم ، ميآيم
با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خـاک
با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکـــــــــــي
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديـــوار
و آستانه پر از عشق ميشود
و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند
و دختري که هنوز آنجــــــــا ،
در آستانهء پر عشق ايستاده
سلامـــــــــي دوبـــــــــاره خواهم داد
فروغ فرخزاد

No comments:
Post a Comment