Sunday, December 15, 2013

سلامـــــي دوبـــاره





به آفتــــاب سلامـــــي دوبـــاره خواهــم داد
به جويبار که در من جاري بود 
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهاي باغ 
که با من از فصلهاي خشک گذر ميکردند
به دسته هاي کلاغان
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه ميآورند
و به زمين ، که شهوت تکرار من 
درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبـــز مي انباشــت 
سلامـــــــــي ، دوبــــاره خواهم داد

ميآيم ، ميآيم ، ميآيم
با گيسويم : ادامهء بوهاي زير خـاک
با چشمهام : تجربه هاي غليظ تاريکـــــــــــي
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديـــوار
و آستانه پر از عشق ميشود
و من در آستانه به آنها که دوست ميدارند
و دختري که هنوز آنجــــــــا ،
در آستانهء پر عشق ايستاده 
سلامـــــــــي دوبـــــــــاره خواهم داد

فروغ فرخزاد

No comments:

Post a Comment