من کوچهیی از شهابم
در روشنایی من بارانها دهل میکوبند
و بچههای برهنه فرفرهشان
بشقاب پرنده دستساز است
خر مهرهشان ابریشم اندوه.
چرا تا وقتی نیامده بودی
همه چیزی سر جای خود بود
حالا دندانهایم نیز، فقط با اسطوره سفید میشوند
و چقدر میترسم از سفید
وقتی شنیدهام
در برف شاهنامه کسانی هم گم شدند
و تو پیداشان نکردی.
شمس لنگرودی
از کتاب: و عجیب که شمسام میخوانند

No comments:
Post a Comment